کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 18 دي ماه ، 1387
 
منوی اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
دیگر بخشها
بخش کاربری
مطالب سایت
بخش خبری
امکانات سایت

جستجو



مطالب تصادفی

دانلود نرم افزار
[ دانلود نرم افزار ]

·دانلود بازي محبوب Chicken Invaders 3

موضوعات
مطالب جالب وخنده دار
اس ام اس و جوک
اخبار حوادث

انواع طالع بینی
عکس های گوناگون
عکس های جالب
عکس و بیوگرافی
گالری دکوراسیون
پزشکی
آموزش آشپزی
آرایش و زیبایی
زوج های جوان
زنان و کودکان
بهداشت و سلامتی
رژیم غذایی
تغذیه
دانش و تکنولوژی
دانلود نرم افزار
انواع ترفند

پیغام کوتاه

فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.

آخرین ارسالها
کل موضوعات 0
کل ارسال ها 0
کل بازديد ها 0
کل پاسخ ها 0
کل اعضا 7
آخرين 20 ارسال انجمن

تالار گفتمان جستجو

خوش آمدید

بزرگترين سيستم کسب در آمد به ازاء هر کليک 80 تومان واقعي  


پزشکی

یک رویداد باورنکردنی: فریاد معجزه آسای شوهر، همسرش را از کما خارج کرد!


در انگلستان زنی که دو هفته به حالت کما رفته بود و پزشکان به طور کامل از او قطع امید کرده بودند با فریادهای ناامید و ناشی از یأس شوهرش که داد می کشید " دیگر به من متکی نباش، خودت باید مبارزه کنی" به طور معجزه آسایی از کما خارج شد!!
ایونه سولیوان، زن 28 ساله با دومینیک سولیوان، راننده کامیون 37 ساله برای ماه عسل به قبرس رفتند. ایونه مدت کوتاهی بعد در سال 2006 حامله شد. اما پزشکان چند ماه بعد از حاملگی فهمیدند که جنین به بیماری آنمی (کم خونی) دچار است و باید به طور مرتب به جنین خون تزریق شود. ایونه سال گذشته یک ماه زودتر، پسرش کلینتون را در بیمارستانی در بریستول به دنیا آورد.
فرزند خانواده سولیوان چند مدت بعد فوت کرد و زن انگلیسی هم با توقف تمامی ارگانهای بدنش بخاطر «شوک سپتیک» تحت مراقبت ویژه قرار گرفت. دکترها بعد از دو هفته کاملا از این زن قطع امید کردند و خواستار قطع فیش شدند. دومینیک که از قطع امید دکترها از ادامه حیات زنش شوکه شده بود و در وضعیت روحی بدی به سر می برد دست زنش را که در تخت مرگ خوابیده بود گرفت و ناامیدانه فریاد زد: " الان وقت مبارزه است. همه چیزو به من نسپر، از من بیشتر از این چیزی ساخته نیست. به بیهوشی ات خاتمه بده و نفس بکش. دوباره مال من باش..."
ایونه به طور معجزه آسایی دو ساعت بعد از فریادهای ناامیدانه شوهرش شروع به نفس کشیدن کرد. پنج روز بعد نیز یک معجزه اتفاق افتاد: او دیگر نیازی به مراقبت سنگین بیمارستانی نداشت!
این زن انگلیسی بعد از مدت کوتاهی از بیمارستان ترخیص شد و دیروز با روزنامه دیلی میل مصاحبه کرد. به گزارش وبلاگ ترجمه اخبار ترکیه به نقل از حریت، وی گفت: " دقیقا یادم نمیاد شوهرم به من چی می گفت اما از فریاد و ناله او اصلا خوشم نیامد. با فریاد او احساس می کردم در بدنم حرکتی شروع شده است و ارگانهایم شروع به فعالیت کرده اند. با فریادهای شوهرم بدنم شروع به مبارزه کرده بود.
امیدوارم این الگو برای دیگر بیماران نیز امید به زندگی بدهد"

0 امتياز سه شنبه، 17 دي ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه

مقایسه دوست واقعی بامعمولی!
مطالب جالب وخنده دار

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
يک دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند

0 امتياز سه شنبه، 17 دي ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه

حکایت های طنز!
مطالب جالب وخنده دار

حکایت دزد و صاحب خانه

دزدي به خانه اي رفت. چيزهايي يافت آنها را بست و در گوشه اي گذاشت و به اتاق هاي ديگر رفت. در اين هنگام صاحب خانه بيدار شد وبسته را برداشت و مخفي كرد. دزد برگشت و بسته را نيافت. رو به صاحب خانه كرد و گفت: حالا خودت انصاف بده دزد منم يا تو!


حکایت ساده لوح و پول

ساده لوحي را در بيابان ديدند كه با اوقات تلخي جاي جاي زمين را مي كند و چيزي را جست و جو مي كرد. از او پرسيدند: چه كار مي كني؟ پاسخ داد: پولي را در اين زمين دفن كردم. اكنون آن را هر چه بيشتر مي جويم كمتر مي يابم. گفتند: مگر وقتي آن را دفن كردي برايش نشاني نگذاشته بودي؟ گفت: چرا؟ پرسيدند: نشاني چه بود؟ گفت: لكه ي ابري كه روي اين نقطه از زمين سايه انداخته بود


حكايت لباس انيشتين
انيشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباس هايي كه به تن مي كرد بسيار بي اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد چرا براي خودتان يك لباس نو نمي خريد؟ انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد: چه احتياجي هست؟ اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند من كه هستم.
تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر ديگري با انيشتين رو به رو شد و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: باز هم كه اين پالتو را به تن داريد. انيشتين جواب داد: چه احتياجي هست؟ اينجا كه كسي مرا نمي شناسد.

0 امتياز سه شنبه، 17 دي ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه

چند حکایت جالب
مطالب جالب وخنده دار

حکایت سلطان محمود و طلخک

سلطان محمود غزنوي به طلخك گفت كه تو با اين جامه يك لا در سرما چه مي كني؟ كه من با اين همه جامه مي لرزم؟ گفت : اي پادشاه تو نيز مانند من كن تا نلرزي. گفت : مگر تو چه كرده اي؟ گفت : هر چه داشتم را در بر كرده ام!


حکایت دانشمند و نامه

فاضلي به يكي از دوستان صاحب راز خود نامه مي نوشت. شخصي پهلوي او نشسته بود و به گوشه ي چشم نوشته ي او را مي خواند. بر وي دشوار آمد بنوشت: اگر در پهلوي من دزدي ننشته بودي و نوشته مرا نمي خواندي همه اسرار خود را بنوشتمي.
آن شخص گفت والله مولانا من نامه تو را نمي خواندم. گفت: اي نادان پس از كجا دانستي كه ياد تو در نامه است!


حکایت سقف خانه

شخصي خانه اي به كرايه گرفته بود. چوب هاي سقف آن بسيار صدا مي كرد. صاحب خانه را خبر دادند تا مگر مرمتش كنند. او پاسخ گفت: چوب هاي سقف ذكر خداوند مي كنند. گفت: نيك است اما مي ترسم كه اين ذكر به سجود بينجامد!

0 امتياز سه شنبه، 17 دي ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه

حکایت درویش و ده
مطالب جالب وخنده دار

حکایت درویش و ده

درويشي به در دهي رسيد جمعي كدخدايان را ديد آن جا نشسته. گفت: مرا چيزي دهيد وگرنه به خدا با اين ده همان كار كنم كه با ده ديگر كردم
ايشان بترسيدند. گفتند : مبادا كه ساحري باشد كه از او خرابي به ده ما برسد. آن چه خواست بدادند. بعد از آن پرسيدند كه : با آن ده چه كردي؟ گفت : آن جا چيزي خواستم ندادند به اين ده آمدم ; اگر شما نيز چيزي نمي داديد اين ده را رها مي كردم و به دهي ديگر مي رفتم!

0 امتياز سه شنبه، 17 دي ماه ، 1387 نظرات نظر دهيد! ادامه

 
تعداد اخبار: 13 (3 صفحه | قابل نمايش: 5)
برترین مطلب روز
تاکنون مطلبی به عنوان مطلب پربیننده انتخاب نشده است .

آمار کاربران
 
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

 
عضويت:
امروز: 0
ديروز: 0
در انتظار: 0
مجموع کاربران:6
جديدترين کاربر: qqq

آمار بازديد:
 بازديد امروز : 436
 بارديد ديروز : 732
 بازديد کلي : 4653
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 26
اعضا: 0
مجموع: 26

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 14
اعضا: 0
مجموع: 14

اعضاي آنلاين:

نظرسنجی
نظر شما درباره سایت

خیلی عالیه
میتونه بهتر باشه
جای کار داره
بهترین سایته
نظری ندارم!



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 6
نظرات : 0

مطالب گذشته
سه شنبه، 17 دي ماه
· ميخواي بدون کارت و تلفن وارد نت بشي !!؟!؟!!؟
· آدم ها مثل کتاب ها هستند!!!
· جملاتي جالب!!
· برايت آرزومندم!!؟!!؟
· در باز !!!؟؟انتخا نخست وزیر
· چند حکايت جالب!
· دانلود بازي محبوب Chicken Invaders 3
· داستان مردي که به زيارت امام حسين عليه السلا

صفحه اصلي |  جستجو |  دريافت فايل |  آرشيو اخبار |  تماس با ما



Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By [MashhadTeam] PHPNuke.ir

www.mashhadteam.ir